سریال قهرمانان سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
افق روشن


روزی ما دوباره کبوتر های مان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت


روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسانی

برادری ست


روزی که دیگر

قفل

افسانه ست

وقلب برای زندگی بس است


روزی که معنای هر سخن گفتن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی


روزی که آهنگ هر حرف . زندگی ست

تا من بخاطر آخرین شعر . رنج جستجوی قافیه

نبرم


روزی که هر لب . ترانه ئیست

تا کمترین سرود . بوسه باشد


روز که تو بیایی . برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود


روزی که ما دوباره برای کبوترهای مان دانه بریزیم . . .


*


و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم


---------------------------------------------------------

به یاد احمد شاملو



سوگنامه مردگان جنگ ( ۶ )

به خونه که رسیدم ، بعد از شام رفتم تو اتاقم . مموری پلیرم را عوض کردم چندتا از شعر های فروغ بود . « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » ، « آیه های زمینی » و چندتای دیگه . از آخرین باری که شعرهاشو مرور کرده بودم مدت زیادی گذشته بود ، صدای فروغ مکمل شعراش هست و تکرار تمام تاریخ اجتماعی سالهای دور .

آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهی ها به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را زان پس
بخود نپذیرفت
......................
......................
دیگر کسی به عشق نیاندیشید
دیگر کسی به فقر نیاندیشید
و هیچکس دیگر
به هیچ چیز نیاندیشید

دخترم با کامپیوتر کار می کرد ، نمی خواستم حال و هواشو بهم بزنم . انگار میخواست تمام حسش را تو نوشته هاش منتقل کنه ، با سرعت کلیدهای کیبورد را فشار می داد و من صدای ناله دکمه ها را می شنیدم که هر کدوم به نوبت حرفی را فریاد می زدند . درست مثل وقتی که ویلن می زد و چشاش رو خطوط حامل در رفت و آمد بود . خط قشنگی هم داره و خوب نقاشی میکنه باضافه اینکه نوشته هاش هم حرف نداره ، تو ادبیات داره پا جای پدرش میزاره . با این وجود نمی دونم چطور رشته پزشکی را انتخاب کرد .

وقتی از اتاق میرفت بیرون گفت بابا من دیگه با کامپیوتر کاری ندارم . ساعت از 10 گذشته بود ، نشستم ، قدری وبگردی و مرور خبرها و مقالات هنری . چندتا تصویر برای طراحی کارام لازم داشتم که پیداکردم و رفتم سراغ پیغام ، تعدادی از دوستان آف لاین گذاشته بودند ، بیشتر اونا نوشته هایی بود که برای همه ارسال می شد ، بعضی را نخونده رد کردم و یه چندتایی هم احوالپرسی و لینک بود . دیدم صدف اومد رو خط بلافاصله منم خودمو نشون دادم ولی چیزی ننوشت ، صبر کردم تا خودش شروع کنه ، داشتم یه صفحه رو مرور می کردم که سلام کرد و منم جواب دادم ، بازم سکوت بود تا چند دقیقه ، بعد نوشت هستی ؟ نوشتم آره . گفت 12 میام ، باشید با شما کار دارم . علیرغم خستگی خودمو مشغول کردم ، فروغ همچنان داشت میخوند :

در غارهای تنهایی
بیهودگی بدنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد

مرداب های الکل با آن بخارهای

گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفنای خود کشیدند

و موش های موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

............................
............................
از 14 سالگی ، سالهای آخر دبیرستان 52~53 بود که با آثار شاملو و بعد فروغ آشنا شدم . از همون ایام بود که مسیر تازه ای برابرم گشوده شد .، هرجا نامی بود و اثری منم اونجا بودم . جلسات شعر و ادبیات ، انجمن های ادبی و .......
تو این فکر بودم که صدف نوشت بیداری ؟ جوابش رو دادم و بعد شروع کردیم به نوشتن . این اولین گفتگوی همزمان بود ، گفت نمی دونم چرا حس می کنم که باید بهت اعتماد کنم ، یه جورایی احساس نزدیکی با شما دارم ، خیلی حرفا هست که باید به شما بگم ، بدجوری دلم گرفته ، از اون روز تا بحال یه لحظه غافل نشدم از شما ، تو فکرم هستید ، بیرون نمی روید . گفتم اگه احساس می کنید براتون مشکل ساز میشه بگید تا دیگه ننویسم ، گفت نه – تازه اونی که دنبالش بودم پیداکردم . یه وقت آدم نیاز داره حرفاش رو به کسی بزنه تا سبک بشه . شما با این سن و سالتون می تونید بهم کمک کنید ، تجربه تون زیاده ، و آخرش هم نوشت دوشنبه تا عصر بیکارم ، ساعت 9 میام ، شماره م رو بهش دادم ، گفتم لازم میشه . گفت نیازی ندارم ، عادت به گرفتن شماره تلفن دیگران نداشتم ، حالا هم نمیخوام داشته باشم . منم باور کردم ، از خودم بدم اومد . صدف گفت جمعه رفتم وبلاگتون رو دیدم ، تمام آرشیو اونو زیر و رو کردم ، خوب مینویسید ، شعرهاتون رو هم خوندم – بهتون حسودیم میشه ، یه چیز متفاوت تو نوشته هاتون هست که بهم اعتماد میده ، برای همین هم میخوام با شما حرف بزنم ، اما می دونید که ، نت جای مطمئنی نیست . بعد ادامه داد که من پیغام ها را پاک می کنم و نگه نمیدارم . گفتم منم همینطور ، یه قدری صحبت های متفرقه داشتیم بعد خداحافظی کرد .

ساعت 5/1 بود که دیگه خوابیدم ، نوشته هاش جلو چشام بود ، کی خوابم برد نمی دونم .
یکشنبه هم مث روزای عادی گذشت با این تفاوت که انتظار دوشنبه کلافه م می کرد .

سوگنامه مردگان جنگ ( 5 )

جمعه خیلی زود زدیم بیرون و تا غروب سرگرم بودیم . با بصیر که باشم روحیه ام عالیه . کلی گپ زدیم ، خانوما جلسه گرفته بودن ، به بصیر گفتم دیروز رفته بودم سالن بیلیارد و همین کافی بود تا تمام روز با تکرار خاطرات گذشته سپری بشه . تو تمام این مدت به صدف فکر نکرده بودم ، نمی خواستم انتظار طولانی خسته م کنه . زودتر از دوشنبه نمی تونستم ببینمش . نه اون پیغام داده بود ، نه من چیزی نوشته بودم .

شام که خوردیم برگشتیم خونه ، به بچه ها هم حسابی خوش گذشته بود . دخترم یه نسکافه آورد گذاشت رو میز ، خندیدم ، گفتم چیه بابا دوباره کیفتون خالی شده ؟ اخماشو تو هم کرد و گفت مگه تا حالا اینکارو نکرده بودم ؟ بغلش کردم و گفتم شوخی بود بابایی ، اونم بی انصافی نکرد و با استفاده از فرصت یه پنجاهی تیغمون زد .

داشتم تلویزیون می دیدم ، زد به سرم که شروع کنم به یادداشت اتفاقاتاین چند روزه و ازش یه قصه بسازم ، از تو کشو میزم چند برگ کاغذ بیرون کشیدم و ذهنم رو آماده نوشتن کردم . با یه مرور کوتاه و چندتا قلم خوردگی دو صفحه ای ردیف شد ،  بعد فکر کردم که چطوری جمع و جورش کنم ! سعی کردم انشاء ننویسم اما وقایع نگاری هم نباشه فکر اینکه اتفاقات بعدی چه صورتی داره ، کمی اذیتم کرد . نوشتن درباره چیزی که از آن اطلاع نداریم خیلی سخته . موضوع دیگه وضعیت صدف بود که باید مراقب میبودم تا ذکر اسامی و مکان ها و موقعیت افراد مشکل ساز نشه و اینکه هیچی قابل پیش بینی نیست ، فکرم را مشغول کرده بود . دیگه چشام باز نمی شد . تمرکز این یکی دو ساعت باعث خستگی م شد و ترجیج دادم بخوابم .

صبح بعد از اینکه دوش گرفتم لباس پوشیده ، رفتم شرکت . همه مشغول کار بودن ، یه راست رفتم اتاقم بعد از صبحونه همکارا  یکی یکی اومدن گزارش کاراشون را دادن و رفتن . یه مقدار هم به سفارشات رسیدگی کردم . تا ظهر هم با دو سه تا مشتری سرو کله زدم . وقت ناهار فرصت شد نیمساعتی وبگردی کنم ، داشتم پیغام هامو چک می کردم ، خیلی اتفاقی صدف رو خط بود ، چیزی ننوشتم چون موقعیتش رو نمی دونستم ، یه ربع بعد پبیغامش رسید ، منم سلام کردم و احوالپرسی ، گفت باید بره بچه رو از مهد کودک بیاره ، بعدا برام پیغام میذاره . بی اختیار دچار حالتی شدم که سالها از آخرین تجربه ش می گذشت . قدری عصبی بودم ، به صندلی تکیه دادم و رفتم تو فکر که عبدالله پیشخدمت شرکت در زد و اومد تو  ، گفت آقا ناهارتون رو گرم کردم  و سینی رو گذاشت روی میز و رفت ، یه چیزی منو رو صندلی میخکوب کرده بود و حس بلند شدن نداشتم ، بخودم که اومدم رفتم سرمیز نشستم پای ناهار ، نصفه نیمه خوردم و تکیه دادم به مبل ، خواب ظهر وسوسه م می کرد . داشتم چرت میزدم ، چشامو بستم و نیمساعتی همونجا خوابیدم . بعدازظهر هم با بیحوصلگی گذشت . یکی از دوستان زنگ زد و پرسید عصر بریم نمایشگاه گرافیک ؟  فرصت خوبی بود ، قبول کردم و بعد از کار رفتیم نمایشگاه تا ساعت 8 اونجا بودیم و بعدش اومدیم بیرون . تو نمایشگاه یکی از دوستان دوره دانشگاه رو دیدم . مدتی به صحبت و اظهار نظر کارشناسانه ش در مورد کارهای نمایشگاه  فکر می کردم . اسمش مجتبی بود ، از اون بچه مذهبی های دو آتیشه که پایه هر مناظره و مبحثی بود ، صداش دیوار صوتی رو میشکوند ، خیلی زود جوش میاورد ، از اونایی که طرفدار سرسخت ادامه جنگ بود . تو چندتا عملیات با هم بودیم . برای تبلیغات جبهه و جنگ عکاسی می کردیم . اون همیشه گرم و احساساتی بود ، پای عکساش وامیساد و با هیجان توضیح میداد ، سعی میکرد حسش رو به بازدید کننده ها منتقل کنه . اما حالا گم شده بود ، تو فضای این نمایشگاه وقتی دخترای بزک کرده  کوچولو رو می دید از بوی عطرشون از خود بیخود می شد . بنده خدا آخر عمری تو یه مجتمع هنری عکاسی تدریس می کرد . وقتی دیدم با شلوار جین و یه تی شرت زرد با یه پیرهن سبز آستین کوتاه ، داره برای هنرجوهاش کنفرانس میده ،  دلم نیومد خاطرات دانشگاه رو به رخ ش بکشم ، بیچاره به اندازه تموم سالهایی که صورتش رو اصلاح نکرده بود ، این بار تیغ به صورتش انداخته بود ، اول نشناختمش ، یعنی شک داشتم اما وقتی یکی از هنرجوها صداش کرد ، برگشتم و فهمیدم خودشه . جل الخالق

سوگنامه مردگان جنگ (۴)

فردای اون روز کمی دیر بیدار شدم . هوا گرفته بود  . ابرهای تیره آسمون رو پوشونده بودن ، حوصله رفتن به محل کار رو نداشتم ، تو رختخواب غلت می زدم ، با اصرار بچه ها بلند شدم  ، صبحونه رو که خوردم ، با اکراه لباس پوشیدم و زدم بیرون  . آفتاب بی رمق بود ، نسیم خنکی  میخورد به صورتم  ، یه کم بهتر شده بودم اما همچنان بیحوصله بودم . آروم آروم قدم می زدم و نگام بین آدما و مغازه ها می چرخید ، بی هدف میرفتم  . خیابون تمومی نداشت . از یه پارک رد شدم  ، نشستن اونجا حال نمی داد ، بعد از چهار راه نبش کوچه دوم یه سالن بیلیارد بود ، تابلوش رو دیده بودم  ، چندمتری که رفتم  ، یه حسی قلقلکم داد که برم تو  ، از پله ها رفتم پایین ، تقریبا تو اون دود که فضای سالن رو پوشونده بود چیزی دیده نمی شد . بوی همه چی می اومد ، حتی دوتا تهویه بزرگ که با صدای زیاد کار می کردند هم کمکی نمی کرد ، عده ای جوون با موهای ژل خورده فرم داده  رو میزا تا کمر خم شده بودند و غرق بازی بودن ، چندتایی هم رو صندلی های بوفه وول میخوردن  ، اون گوشه دو نفر داشتند جنس رد میکردند  ، نتونستم جلو خندم رو بگیرم ، همه چی دیگه عادی شده و آشکار . بین میزا می چرخیدم  ، گاهی توقف می کردم  بازی شون رو می دیدم .

 یه موقع ، اون جوونی ها ، ماهم تو یه کلوپ ، روبروی مدرسه بیلیارد می زدیم ، شرطی ، کلون . یادم میاد یه بار با یه چوب میز رو بردم ، بدون اینکه حریف یه شار هم زده باشه . همه منو میشناختن ، یه بچه 16 ساله که بین آدمای 25~30 ساله تو کلوب انگشت نما بود ، دیگه کمتر سر میز من می اومدن ، اگه هم کسی میومد میگفت شرطی نمیزنم .  کری خوندن ما با بچه های کلوپ داریوش بود که جنبه رو کم کنی داشت . دوسه بار بد رقم دعوامون شده بود ، بچه ها اساسی بهم حال دادن ، یادش بخیر نصیر رو تو همون دعوا شناختم که تو شلوغی دوید طرف من و کشیدم بیرون  از راه پله پشتی  زدیم به چاک و تا یه هفته آفتابی نشدیم  ، چه دورانی . حالا به بچه های سالن حق میدم  ، به قیافه هاشون که نیگا می کنم  درست تکرار 35 سال پیش هستند ، انگاری اصلا عوض نشدن ة، راستش منم سیگار رو از همون کلوپ شروع کردم ، انوقتا تو بوفه کلوپ یه قفسه بود که همه نوع سیگار خارجی گذاشته بودن ، من هر روز یه مارک سیگار می خریدم ، یارو دیگه ما رو میشناخت  ، می گفت امروز دیگه مارلبورو بلند ، منم پول میدادم و برمی گشتم  ، سیگارم همیشه لب میز بود و دوستان بی نصیب نبودن .

 همیشه یادآوری گذشته به من نشاط زیادی میده  ، خود مو تو اون حال و هوا حس می کنم با این تفاوت که دونسل دیگه بعد از ما اومدن و دنیا دیگه مال اوناست و من الان تو قلمرو اونا نفس می کشم .

 نصیر از دوران دبیرستان با من بود و سربازی هم با هم بودیم  ، بعد که برگشتیم دیگه از هم جدا نشدیم . اون موقع ها که گلوش پیش ستاره گیر کرده بود  ، من بیچاره باید روزی دوبار پستچی می شدم و پیغام پسغام می بردم ، ستاره نسبت دوری با من داشت و محض همین تو راه مدرسه اگه کسی می دید  ، گیر نمی داد ، اما نمی دونم کی خبر برده بود که یه روز دادشه تو خیابون از پشت سر یقه منو گرفت و یه کتک حسابی مهمونمون کرد ، سر اون قضیه دوماهی با نصیر قهر بودم و از خجالت اهل محل ، مسیر خونه تا مدرسه را کلی دور میزدم تا کسی منو نبینه . نصیر هم از ترسش یه هفته نرفت مدرسه و بعد با وساطت باباش اومد مدرسه ، البته اون سال بنده خدا کارنامه ش تک شد و از من جدا افتاد ، حالا خودش و ستاره دوتا نوه خوشگل دارن . عجب روزگاریه . جل الخالق .

 از اونجا اومدم بیرون ، نمی دونم چه مدت تو سالن بودم ، گرسنه م شده بود فهمیدم ظهر شده اما میل به غذا نداشتم . از دکه سر چهار راه یه آبمیوه گرفتم تا بتونم یه سیگار بکشم ، بدجوری دلم گرفته بود فکر و خیال ولم نمیکرد ، مدتی قدم زدم ، به یه کافی نت رسیدم رفتم تو ، یه میز گرفتم و نشستم ، پیغام ها را چک کردم چیزی خاصی نداشتم ، یه کم وبگردی کردم و بلند شدم ، کلافه بودم و خسته . وقتش بود برگردم خونه .

 بعد از نهار دراز کشیدم و دیگه چیزی نفهمیدم تا حوالی 5 که بلند شدم ، هوس نسکافه داشتم ، قهوه جوش رو زدم و تا آب جوش بیاد زنگ زدم به نصیر ، صدامو که شنید با لودگی پرسید چیه پیرمرد ؟ پنچر شدی ؟ چرا صدات اینجوری شده ، گفتم اصلا امروز افتضاح بودم ، گفت باید بسازمت ، برنامه گذاشتیم فردا جمعه بریم کوه بعدهم یه احوالپرسی با ستاره و قرار بیرون هم در مشورت اهل منزل تایید شد . بعد از تلفن نسکافه رو خوردم و نشستم پای تلویزیون تماشای فوتبال .

ابدیت

اشک های مان را برای شستشوی بدی ها از چهره زمین باران می کنیم تا سیل شود و پاکی به آرمغان آورد . در این تنهایی . در این غربت بی یاوری . اشک های پاک از سر صداقت بباریم . بهار اکنون نزدیک تر شده است .

چقدر بوی عطر دارد این باران

ببینم . مشهدی ها سالی چندبار میرن زیارت ثامن الائمه ؟ اگه یه وقت رفتی . اگه یه وقت رفتی تو حرم و خواستی زیارت کنی و احیانا اشک تو چشای قشنگت حلقه زد . پیش از اینکه قل بخوره . بیفته پایین و گونه هات رو خیس کنه . چشات رو باز کن ببین از لابلای اون قطره های بلوری اشک ، میتونی آقا را ببینی ؟ اگه دیدیش ، بگو یه آدمی هزاران کیلومتر اونورتر خیلی دلش میخواد بیاد تو رو ببینه ؟ اجازه بده بیاد . دلش بدجوری بیتابی میکنه .
التماس دعا

مدیریت استراتژیک

من که یه گوشه این دنیا نشسته ، توعالم خودم بودم . سرم به کارم بود ، به یه دیوار تکیه زده بودم و پشتم قرص بود .  چرا اومدی منو سرپا کردی ، هی تو گوشم ورد خوندی و الکی انرژی تزریق کردی که چی بشه ؟ همچی که یه مقدار زانوهام سفت شد و باورم شد رفیقمی ! وقتی داشتم نم نمک بهت عادت میکردم ، یهویی منو رها کردی . رفتی دیگه پیدات نشد . هر وقت صدات کردم ، هی قسم و آیه آوردی که گرفتارم . کار دارم .

اونوری هم هی پیش بقیه نشستی و گفتی : « آدمش کردم ، دیگه از شور و تاب افتاده ، دیگه به کسی گیر نمیده » . بهشون گفتی برای ساکت کردن هرکس یه راه و روش خاصی هست .

مث موش ما را گذاشتی تو اون قفس شیشه ای و هرچی تو کتابا خونده بودی ، پیاده کردی و هی گفتی دارم رو این مورد مطالعه می کنم .

زد به سرت که مطالعاتت رو تکمیل کنی  . هی تحریک کردی تا واکنش های منو ببینی . برای تکمیل تز خودت بهشون نیاز داشتی . منم کم کم عادت کردم که خودمو رها کنم . واکنش هام شرطی شده بود یعنی اونجوری که تو میخواستی . بعد تو یه جلسه خصوصی  من رو به عنوان یه نمونه موفق عرضه کردی  ،  وهم ورت داشت که چه راحت میشه آدما را عوض کرد . حالا دیگه رسیده بودی به این که شخصت من رو آنالیز کنی  . میخواستی یه مطلب بنویسی که چطور میشه شخصیت آدما رو شکل داد . شده بودی یه باطری واسه این اسباب بازی مسخره . غافل بودی که اگه این باطری تموم شه  ، تازه باطری درونیش با قدرت بیشتری بکار میافته و حافظه مجازی هم که تو واسه ش ساختی دیگه تبعیت نمیکنه .

راستش نباید منو تنها میذاشتی و میرفتی دنبال بازی خودت . عروسک ها هم میفهمن . یه موقع که احساسات پلاستیکی شون جریحه دار میشه تبدیل میشن به یه موجود بیرحم .

اینو نفهمیدی که آدما رو نباید تنها گذاشت ، اگه خواستی تغییرشون بدی ، باید همیشه همراهشون باشی . حالا هم هر اتفاقی بیفته مستقیما تو مقصری .

تو این بازی خودت هم باختی . تا وقتی مستقیم درگیر نشده بودی قضیه فرق میکرد ، اما بعدش از خودت غافل شدی ، آروم آروم رفتارت تغییر کرد . به موازات من ، خودت هم داشتی عوض میشدی ! بی اونکه متوجه بشی .

قبلا کمتر آفتابی میشدی ، فلسفه ت این بود که آدما مشتاق ناشناخته ها هستن  ، هرچه مخفی تر باشی ، مهم تر هستی . باورت شده بود که میتونی دنیا را عوض کنی . اینقده باورت شده بود که فراموش کردی کی هستی  و این باعث شد از درون به تدریح بپوسی . کم کم طوری شدی که فقط یه مغز ازت مونده بود . مغزی که هیچ فرمانبری نداشت ،

من بازم میشنم و به همون دیوار تکیه میکنم . اما توچی ؟

باران

کاش باران می شد . کاش رایحه ای معطر شامه ات را می نواخت تا آرامش رفته باز آید ، کاش خنکای نسیم مرهمی  می شد بر زخم تو تا خستگی از تنت بزداید .
حیرانم که چگونه با شتاب به قربانگاه می روی . فارغ از دشمنی که به کشتن تو کمر بسته بود .
رفتی تا تهدید ها را به فرصت بدل کنی غافل از این که این تیغ دو سویه است . هم خصم می زند ، هم یار .
در اندیشه آنم که مرثیه ای بسازم تو را تا گاه رفتنت ، تاریخ بگرید .
آهسته برو . زیر پای تو برآن دخمه . بوریا نهاده اند . زمین اعتماد مرا بر نمی انگیزد . در مأمن خویش به انتظار بنشین .

می آیم . می آیم

آنان که احساس تکلیف کردند . بر تکلیف خویش ماندند .

آنان که احساس عشق کردند . در عشق خویش مردند .

آنان که بوی مقام و درجات دنیوی اصالت شان را تخدیر کرده بود . در کویر باور خویش حیرانند .

سوگنامه مردگان جنگ ( 3 )

امروز نیم ساعت زودتر رفتم و تو پارک نشستم تا اومد . از دور که دیدمش بلندتر بنظر می اومد با چادر سیاه یه دست و روسری گلدار سبز که با یه گیره زیر چونه ش بسته بود .

کنارم نشست با یه لبخند عذرخواهی بخاطر تاخیرش ، گفتم مهم نیست . خودمو رو صندلی کشیدم کنار تا راحت باشه . چند لحظه ای بهش خیره شدم بودم که گفت : ( ببخشید ) ، بخودم اومدم و خندیدم ، متوجه نبودم نگام اذیتش میکنه .

گفتم خب امروز زودتر شروع کنیم ، گفت باشه . بعداز یه سکوت کوتاه پرسیدم دنبال کسی می گشتید که بهش اعتماد کنید . خب حالا اینجایید . میخواید شما شروع کنید ؟ نفس عمیقی کشید و سرش رو انداخت پائین ، گفت شما بپرسید .

فکر کردم بهتره از وضعیت فعلی اش شروع کنم و به تدریج به گذشته برگردم . گفتم :

معمولا تو نت آدما اول آشنائی شون واقعیات رو در مورد خودشون نمیگن ، مثلا اسم ، سن و سال ، تحصیلات و این چیزا . همانطور که سرش پائین بود ، صورتش رو برگردوند بمن و خیلی آروم گفت : اینطور فکر می کنید ؟
برای اینکه وقتو تلف نکرده باشم پرسیدم چی خوندی ؟ تا کجا ؟ گفت یه چیزی تو مایه پزشکی منتها نه برای آدما . متوجه مفهوم جوابش نشدم ولی اهمیت ندادم . پرسیدم حالا اسم واقعی تون چیه ؟ گفت قبلا جواب دادم ، شما همونو بدونی کافیه .

و بقیه سئوالات هم حول محور سن و افراد خانواده و اینکه دوران مدرسه را کجا گذرونده دور میزد .
احساس کردم قدری خسته شده و سئوالاتم براش کسل کننده هست . سکوت کردم ، بعد از روی صندلی بلند شدم یه کم به چپ و راست خم شدم تا از حالت یکنواختی در بیام ، می خواستم بشینم که گفت شما یه نوشیدنی میخورید ؟ جا خوردم ، قاعدتا من باید این رو می پرسیدم . کیفم رو برداشتم و رفتم سمت بوفه دوتا نوشیدنی و بسکویت گرفتم روبرگردوندم که بیام ، دیدم پشت سرم ایستاده ، گفت اینجا بشینیم ، منم موافقت کردم . نوشیدنی که خوردم قدری جون گرفتم ، یه سیگار برداشتم که روشن کنم ، گفت : ( خواهش می کنم ) منم قبول کردم . گفت اصلا موافق این نیستم .

پیشنهاد کرد اگه قدم بزنیم راحت ترم و راه افتادیم ، از پارک زدیم بیرون ، تو پیاده رو بخاطر ازدهام آدما چندبار از هم دور شدیم و برمی گشتیم و دوباره ادامه می دادیم .

نگاهم به اطرافم بود روی یه دیوار نقاشی رنگ و رو رفته ای از طرح های جنگ بود که یه عالمه پوستر و تراکت های تبلیغاتی روش چسبونده بودن ، اونطرف عکس یه سردار جنگی بود که زیر دود و نور آفتاب دیگه بچشم نمی اومد ، گذر زمان کار خودشو کرده بود .

آروم آروم گذشته داشت تو ذهنم شکل می گرفت . از یه تصویر محو به یک فلاش بک رسیدم ، صدای ترکیدن خمپاره ها ، همهمه آدما ، بیل بولدوزرها روی سنگلاخ ناله چندش آوری داشت ، جیر جیر کفی تانک ها و گرد و خاکی که نفس رو می برید . جوونایی که تو هم میلولیدند و اینطرف اونطرف می رفتند ، بوی خون و باروت و ناله هایی که جیگرت و پاره می کرد ، دستایی که از کتف آویزون مونده بودن ، برانکاردهایی که پرو خالی می شدن . جهنمی بود و من که دوتا دوربین رو شونه و گردنم تاب می خورد و بارم رو سنگین کرده بود . بعضی وقتا فقط دکمه دوربین را فشار می دادم و مرتب جا عوض می کردم ، هر بار که زمین می خوردم فکر می کردم دیگه بلند نمیشم . هر چی تو دانشگاه یاد گرفته بودم رنگ باخته بود ، اینجا دیگه تکنیک و اصول کاربردی نداشت . دوستم رو دیدم که دوربینش را داد بمن و رفت تا یکی رو از زمین بلند کنه که دوتاشون رفتن رو هوا . ترس ، خشم ، اضطراب و نفرت وجودمو گرفته و دهنم کف انداخته بود .

مزه خاک رو تو دهنم احساس می کردم ، از دود و باروت نفسم بند اومده بود ، بطرف یه تانک دویدم که پناه بگیرم ، سرم محکم خورده بود به بدنه تانک .....

یه آن صدف دستم رو گرفت و کشید کنار . پیشونیم بشدت درد میکرد ، گفت حالتون خوبه ؟ نمی دونستم چی شده ، گفت اگه دستتون رو نکشیده بودم افتاده بودین تو اون چاله . بخودم که اومدم دیم جلو پام گودال عمیق یه ساختمون نیمه کاره هست . دستم رو گذاشتم رو سرم یه کم ورم کرده بود نیگاش کردم گفت خورد به اون الوار . چند وقت یه بار جای درد رو دست می کشیدم تا اینکه بتدریج فراموش کردم .

نیمساعتی راه رفتیم بی آنکه کلمه ای رد و بدل بشه . احساس رخوت و خستگی عجیبی داشتم ، گفتم دیگه باید برم ، مکث کردم . پرسیدم میخوای تا یه جایی برسونمت ؟ گفت ترجیح میده تنها بره . خداحافظی کردیم اما هنوز تو گوشم صدای فریاد و انفجار بود



ادامه دارد ....