به خونه که رسیدم ، بعد از شام رفتم تو اتاقم . مموری پلیرم
را عوض کردم چندتا از شعر های فروغ بود . « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » ، « آیه
های زمینی » و چندتای دیگه . از آخرین باری که شعرهاشو مرور کرده بودم مدت زیادی
گذشته بود ، صدای فروغ مکمل شعراش هست و تکرار تمام تاریخ اجتماعی سالهای دور .
آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهی ها به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را زان پس
بخود نپذیرفت
......................
......................
دیگر کسی به عشق نیاندیشید
دیگر کسی به فقر نیاندیشید
و هیچکس دیگر
به هیچ چیز نیاندیشید
دخترم با کامپیوتر کار می کرد ، نمی خواستم حال و هواشو
بهم بزنم . انگار میخواست تمام حسش را تو نوشته هاش منتقل کنه ، با سرعت کلیدهای کیبورد
را فشار می داد و من صدای ناله دکمه ها را می شنیدم که هر کدوم به نوبت حرفی را فریاد
می زدند . درست مثل وقتی که ویلن می زد و چشاش رو خطوط حامل در رفت و آمد بود . خط
قشنگی هم داره و خوب نقاشی میکنه باضافه اینکه نوشته هاش هم حرف نداره ، تو ادبیات
داره پا جای پدرش میزاره . با این وجود نمی دونم چطور رشته پزشکی را انتخاب کرد .
وقتی از اتاق میرفت بیرون گفت بابا من دیگه با کامپیوتر
کاری ندارم . ساعت از 10 گذشته بود ، نشستم ، قدری وبگردی و مرور خبرها و مقالات
هنری . چندتا تصویر برای طراحی کارام لازم داشتم که پیداکردم و رفتم سراغ پیغام ،
تعدادی از دوستان آف لاین گذاشته بودند ، بیشتر اونا نوشته هایی بود که برای همه
ارسال می شد ، بعضی را نخونده رد کردم و یه چندتایی هم احوالپرسی و لینک بود . دیدم
صدف اومد رو خط بلافاصله منم خودمو نشون دادم ولی چیزی ننوشت ، صبر کردم تا خودش
شروع کنه ، داشتم یه صفحه رو مرور می کردم که سلام کرد و منم جواب دادم ، بازم
سکوت بود تا چند دقیقه ، بعد نوشت هستی ؟ نوشتم آره . گفت 12 میام ، باشید با شما
کار دارم . علیرغم خستگی خودمو مشغول کردم ، فروغ همچنان داشت میخوند :
در غارهای تنهایی
بیهودگی بدنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
مرداب های الکل با آن بخارهای
گس مسموم
انبوه بی تحرک روشنفکران را
به ژرفنای خود کشیدند
و موش های موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
............................
............................
از 14 سالگی ، سالهای آخر دبیرستان 52~53 بود که با آثار شاملو و بعد فروغ آشنا
شدم . از همون ایام بود که مسیر تازه ای برابرم گشوده شد .، هرجا نامی بود و اثری
منم اونجا بودم . جلسات شعر و ادبیات ، انجمن های ادبی و .......
تو این فکر بودم که صدف نوشت بیداری ؟ جوابش رو دادم و بعد شروع کردیم به نوشتن .
این اولین گفتگوی همزمان بود ، گفت نمی دونم چرا حس می کنم که باید بهت اعتماد کنم
، یه جورایی احساس نزدیکی با شما دارم ، خیلی حرفا هست که باید به شما بگم ، بدجوری
دلم گرفته ، از اون روز تا بحال یه لحظه غافل نشدم از شما ، تو فکرم هستید ، بیرون
نمی روید . گفتم اگه احساس می کنید براتون مشکل ساز میشه بگید تا دیگه ننویسم ،
گفت نه – تازه اونی که دنبالش بودم پیداکردم . یه وقت آدم نیاز داره حرفاش رو به
کسی بزنه تا سبک بشه . شما با این سن و سالتون می تونید بهم کمک کنید ، تجربه تون
زیاده ، و آخرش هم نوشت دوشنبه تا عصر بیکارم ، ساعت 9 میام ، شماره م رو بهش دادم
، گفتم لازم میشه . گفت نیازی ندارم ، عادت به گرفتن شماره تلفن دیگران نداشتم ،
حالا هم نمیخوام داشته باشم . منم باور کردم ، از خودم بدم اومد . صدف گفت جمعه
رفتم وبلاگتون رو دیدم ، تمام آرشیو اونو زیر و رو کردم ، خوب مینویسید ، شعرهاتون
رو هم خوندم – بهتون حسودیم میشه ، یه چیز متفاوت تو نوشته هاتون هست که بهم
اعتماد میده ، برای همین هم میخوام با شما حرف بزنم ، اما می دونید که ، نت جای
مطمئنی نیست . بعد ادامه داد که من پیغام ها را پاک می کنم و نگه نمیدارم . گفتم
منم همینطور ، یه قدری صحبت های متفرقه داشتیم بعد خداحافظی کرد .
ساعت 5/1 بود که دیگه خوابیدم ، نوشته هاش جلو چشام بود
، کی خوابم برد نمی دونم .
یکشنبه هم مث روزای عادی گذشت با این تفاوت که انتظار دوشنبه کلافه م می کرد .
سوگنامه مردگان جنگ ( 5 )
جمعه خیلی زود زدیم بیرون و تا غروب سرگرم بودیم . با
بصیر که باشم روحیه ام عالیه . کلی گپ زدیم ، خانوما جلسه گرفته بودن ، به بصیر
گفتم دیروز رفته بودم سالن بیلیارد و همین کافی بود تا تمام روز با تکرار خاطرات
گذشته سپری بشه . تو تمام این مدت به صدف فکر نکرده بودم ، نمی خواستم انتظار
طولانی خسته م کنه . زودتر از دوشنبه نمی تونستم ببینمش . نه اون پیغام داده بود ،
نه من چیزی نوشته بودم .
شام که خوردیم برگشتیم خونه ، به بچه ها هم حسابی خوش
گذشته بود . دخترم یه نسکافه آورد گذاشت رو میز ، خندیدم ، گفتم چیه بابا دوباره
کیفتون خالی شده ؟ اخماشو تو هم کرد و گفت مگه تا حالا اینکارو نکرده بودم ؟ بغلش
کردم و گفتم شوخی بود بابایی ، اونم بی انصافی نکرد و با استفاده از فرصت یه
پنجاهی تیغمون زد .
داشتم تلویزیون می دیدم ، زد به سرم که شروع کنم به
یادداشت اتفاقاتاین چند روزه و ازش یه قصه بسازم ، از تو کشو میزم چند برگ کاغذ
بیرون کشیدم و ذهنم رو آماده نوشتن کردم . با یه مرور کوتاه
و چندتا قلم خوردگی دو صفحه ای ردیف شد ، بعد فکر کردم که چطوری جمع و جورش کنم ! سعی کردم
انشاء ننویسم اما وقایع نگاری هم نباشه فکر اینکه اتفاقات بعدی چه صورتی داره ،
کمی اذیتم کرد . نوشتن درباره چیزی که از آن اطلاع نداریم خیلی سخته . موضوع دیگه
وضعیت صدف بود که باید مراقب میبودم تا ذکر اسامی و مکان ها و موقعیت افراد مشکل
ساز نشه و اینکه هیچی قابل پیش بینی نیست ، فکرم را مشغول کرده بود . دیگه چشام
باز نمی شد . تمرکز این یکی دو ساعت باعث خستگی م شد و ترجیج دادم بخوابم .
صبح بعد از اینکه دوش گرفتم لباس پوشیده ، رفتم شرکت .
همه مشغول کار بودن ، یه راست رفتم اتاقم بعد از صبحونه همکارا یکی یکی
اومدن گزارش کاراشون را دادن و رفتن . یه مقدار هم به سفارشات رسیدگی کردم . تا ظهر هم
با دو سه تا مشتری سرو کله زدم . وقت ناهار فرصت شد نیمساعتی وبگردی کنم ، داشتم
پیغام هامو چک می کردم ، خیلی اتفاقی صدف رو خط بود ، چیزی ننوشتم چون موقعیتش رو
نمی دونستم ، یه ربع بعد پبیغامش رسید ، منم سلام کردم و احوالپرسی ، گفت باید بره بچه
رو از مهد کودک بیاره ، بعدا برام پیغام میذاره . بی اختیار دچار حالتی شدم که
سالها از آخرین تجربه ش می گذشت . قدری عصبی بودم ، به صندلی تکیه دادم و رفتم تو
فکر که عبدالله پیشخدمت شرکت در زد و اومد تو، گفت آقا ناهارتون رو گرم کردمو
سینی رو گذاشت روی میز و رفت ، یه چیزی منو رو صندلی میخکوب کرده بود و حس بلند
شدن نداشتم ، بخودم که اومدم رفتم سرمیز نشستم پای ناهار ، نصفه نیمه خوردم و تکیه
دادم به مبل ، خواب ظهر وسوسه م می کرد . داشتم چرت میزدم ، چشامو بستم و نیمساعتی
همونجا خوابیدم . بعدازظهر هم با بیحوصلگی گذشت . یکی از دوستان زنگ زد و پرسید
عصر بریم نمایشگاه گرافیک ؟فرصت خوبی بود
، قبول کردم و بعد از کار رفتیم نمایشگاه تا ساعت 8 اونجا بودیم و بعدش اومدیم
بیرون . تو نمایشگاه یکی از دوستان دوره دانشگاه رو دیدم . مدتی به صحبت و اظهار
نظر کارشناسانه ش در مورد کارهای نمایشگاه فکر می کردم . اسمش مجتبی بود ، از اون بچه مذهبی های
دو آتیشه که پایه هر مناظره و مبحثی بود ، صداش دیوار صوتی رو میشکوند ، خیلی زود
جوش میاورد ، از اونایی که طرفدار سرسخت ادامه جنگ بود . تو چندتا عملیات با هم
بودیم . برای تبلیغات جبهه و جنگ عکاسی می کردیم . اون همیشه گرم و احساساتی
بود ، پای عکساش وامیساد و با هیجان توضیح میداد ، سعی میکرد حسش رو به بازدید
کننده ها منتقل کنه . اما حالا گم شده بود ، تو فضای این نمایشگاه وقتی دخترای بزک
کردهکوچولو رو می دید از بوی
عطرشون از خود بیخود می شد . بنده خدا آخر عمری تو یه مجتمع هنری عکاسی تدریس می
کرد . وقتی دیدم با شلوار جین و یه تی شرت زرد با یه پیرهن سبز آستین کوتاه ، داره
برای هنرجوهاش کنفرانس میده ،دلم نیومد
خاطرات دانشگاه رو به رخ ش بکشم ، بیچاره به اندازه تموم سالهایی که صورتش رو اصلاح
نکرده بود ، این بار تیغ به صورتش انداخته بود ، اول نشناختمش ، یعنی شک داشتم اما
وقتی یکی از هنرجوها صداش کرد ، برگشتم و فهمیدم خودشه . جل الخالق
سوگنامه مردگان جنگ (۴)
فردای اون روز کمی دیر بیدار شدم . هوا گرفته بود. ابرهای تیره آسمون رو پوشونده بودن ، حوصله
رفتن به محل کار رو نداشتم ، تو رختخواب غلت می زدم ، با اصرار بچه ها بلند
شدم، صبحونه رو که خوردم ، با اکراه لباس
پوشیدم و زدم بیرون. آفتاب بی رمق بود ،
نسیم خنکیمیخورد به صورتم، یه کم بهتر شده بودم اما همچنان بیحوصله بودم
. آروم آروم قدم می زدم و نگام بین آدما و مغازه ها می چرخید ، بی هدف میرفتم. خیابون تمومی نداشت . از یه پارک رد شدم، نشستن اونجا حال نمی داد ، بعد از چهار راه
نبش کوچه دوم یه سالن بیلیارد بود ، تابلوش رو دیده بودم، چندمتری که رفتم، یه حسی قلقلکم داد که برم تو، از پله ها رفتم پایین ، تقریبا تو اون دود که
فضای سالن رو پوشونده بود چیزی دیده نمی شد . بوی همه چی می اومد ، حتی دوتا تهویه
بزرگ که با صدای زیاد کار می کردند هم کمکی نمی کرد ، عده ای جوون با موهای ژل
خورده فرم دادهرو میزا تا کمر خم شده
بودند و غرق بازی بودن ، چندتایی هم رو صندلی های بوفه وول میخوردن، اون گوشه دو نفر داشتند جنس رد میکردند، نتونستم جلو خندم رو بگیرم ، همه چی دیگه عادی
شده و آشکار . بین میزا می چرخیدم، گاهی
توقف می کردمبازی شون رو می دیدم .
یه موقع ، اون جوونی ها ، ماهم تو یه کلوپ ، روبروی
مدرسه بیلیارد می زدیم ، شرطی ، کلون . یادم میاد یه بار با یه چوب میز رو بردم ،
بدون اینکه حریف یه شار هم زده باشه . همه منو میشناختن ، یه بچه 16 ساله که بین
آدمای 25~30 ساله تو کلوب انگشت نما بود ، دیگه کمتر سر میز من می اومدن ، اگه هم
کسی میومد میگفت شرطی نمیزنم .کری خوندن
ما با بچه های کلوپ داریوش بود که جنبه رو کم کنی داشت . دوسه بار بد رقم دعوامون
شده بود ، بچه ها اساسی بهم حال دادن ، یادش بخیر نصیر رو تو همون دعوا شناختم که تو
شلوغی دوید طرف من و کشیدم بیروناز راه
پله پشتیزدیم به چاک و تا یه هفته آفتابی
نشدیم، چه دورانی . حالا به بچه های سالن
حق میدم، به قیافه هاشون که نیگا می
کنمدرست تکرار 35 سال پیش هستند ، انگاری
اصلا عوض نشدن ة، راستش منم سیگار رو از همون کلوپ شروع کردم ، انوقتا تو بوفه
کلوپ یه قفسه بود که همه نوع سیگار خارجی گذاشته بودن ، من هر روز یه مارک سیگار می
خریدم ، یارو دیگه ما رو میشناخت، می گفت
امروز دیگه مارلبورو بلند ، منم پول میدادم و برمی گشتم، سیگارم همیشه لب میز بود و دوستان بی نصیب
نبودن .
همیشه یادآوری گذشته به من نشاط زیادی میده، خود مو تو اون حال و هوا حس می کنم با این
تفاوت که دونسل دیگه بعد از ما اومدن و دنیا دیگه مال اوناست و من الان تو قلمرو
اونا نفس می کشم .
نصیر از دوران دبیرستان با من بود و سربازی هم با هم بودیم، بعد که برگشتیم دیگه از هم جدا نشدیم . اون
موقع ها که گلوش پیش ستاره گیر کرده بود،
من بیچاره باید روزی دوبار پستچی می شدم و پیغام پسغام می بردم ، ستاره نسبت دوری
با من داشت و محض همین تو راه مدرسه اگه کسی می دید، گیر نمی داد ، اما نمی دونم کی خبر برده بود
که یه روز دادشه تو خیابون از پشت سر یقه منو گرفت و یه کتک حسابی مهمونمون کرد ،
سر اون قضیه دوماهی با نصیر قهر بودم و از خجالت اهل محل ، مسیر خونه تا مدرسه را
کلی دور میزدم تا کسی منو نبینه . نصیر هم از ترسش یه هفته نرفت مدرسه و بعد با
وساطت باباش اومد مدرسه ، البته اون سال بنده خدا کارنامه ش تک شد و از من جدا
افتاد ، حالا خودش و ستاره دوتا نوه خوشگل دارن . عجب روزگاریه . جل الخالق .
از اونجا اومدم بیرون ، نمی دونم چه مدت تو سالن بودم ،
گرسنه م شده بود فهمیدم ظهر شده اما میل به غذا نداشتم . از دکه سر چهار راه یه
آبمیوه گرفتم تا بتونم یه سیگار بکشم ، بدجوری دلم گرفته بود فکر و خیال ولم نمیکرد
، مدتی قدم زدم ، به یه کافی نت رسیدم رفتم تو ، یه میز گرفتم و نشستم ، پیغام ها
را چک کردم چیزی خاصی نداشتم ، یه کم وبگردی کردم و بلند شدم ، کلافه بودم و خسته
. وقتش بود برگردم خونه .
بعد از نهار دراز کشیدم و دیگه چیزی نفهمیدم تا حوالی 5
که بلند شدم ، هوس نسکافه داشتم ، قهوه جوش رو زدم و تا آب جوش بیاد زنگ زدم به نصیر
، صدامو که شنید با لودگی پرسید چیه پیرمرد ؟ پنچر شدی ؟ چرا صدات اینجوری شده ،
گفتم اصلا امروز افتضاح بودم ، گفت باید بسازمت ، برنامه گذاشتیم فردا جمعه بریم
کوه بعدهم یه احوالپرسی با ستاره و قرار بیرون هم در مشورت اهل منزل تایید شد .
بعد از تلفن نسکافه رو خوردم و نشستم پای تلویزیون تماشای فوتبال .
ابدیت
اشک های مان را برای شستشوی بدی ها از چهره زمین باران می کنیم تا سیل شود و پاکی به آرمغان آورد . در این تنهایی . در این غربت بی یاوری . اشک های پاک از سر صداقت بباریم . بهار اکنون نزدیک تر شده است .
چقدر بوی عطر دارد این باران
ببینم . مشهدی ها سالی چندبار میرن زیارت ثامن الائمه ؟ اگه یه وقت رفتی .
اگه یه وقت رفتی تو حرم و خواستی زیارت کنی و احیانا اشک تو چشای قشنگت
حلقه زد . پیش از اینکه قل بخوره . بیفته پایین و گونه هات رو خیس کنه .
چشات رو باز کن ببین از لابلای اون قطره های بلوری اشک ، میتونی آقا را
ببینی ؟ اگه دیدیش ، بگو یه آدمی هزاران کیلومتر اونورتر خیلی دلش میخواد
بیاد تو رو ببینه ؟ اجازه بده بیاد . دلش بدجوری بیتابی میکنه . التماس دعا
مدیریت استراتژیک
من
که یه گوشه این دنیا نشسته ، توعالم خودم بودم . سرم به کارم بود ، به یه دیوار
تکیه زده بودم و پشتم قرص بود . چرا اومدی
منو سرپا کردی ، هی تو گوشم ورد خوندی و الکی انرژی تزریق کردی که چی بشه ؟ همچی
که یه مقدار زانوهام سفت شد و باورم شد رفیقمی ! وقتی داشتم نم نمک بهت عادت میکردم ،
یهویی منو رها کردی . رفتی دیگه پیدات نشد . هر وقت صدات کردم ، هی قسم و آیه
آوردی که گرفتارم . کار دارم .
اونوری
هم هی پیش بقیه نشستی و گفتی : « آدمش کردم ، دیگه از شور و تاب افتاده ، دیگه به
کسی گیر نمیده » . بهشون گفتی برای ساکت کردن هرکس یه راه و روش خاصی هست .
مث
موش ما را گذاشتی تو اون قفس شیشه ای و هرچی تو کتابا خونده بودی ، پیاده کردی و هی
گفتی دارم رو این مورد مطالعه می کنم .
زد
به سرت که مطالعاتت رو تکمیل کنی. هی
تحریک کردی تا واکنش های منو ببینی . برای تکمیل تز خودت بهشون نیاز داشتی . منم کم
کم عادت کردم که خودمو رها کنم . واکنش هام شرطی شده بود یعنی اونجوری که تو
میخواستی . بعد تو یه جلسه خصوصیمن رو به
عنوان یه نمونه موفق عرضه کردی،وهم ورت داشت که چه راحت میشه آدما را عوض کرد
. حالا دیگه رسیده بودی به این که شخصت من رو آنالیز کنی. میخواستی یه مطلب بنویسی که چطور میشه شخصیت
آدما رو شکل داد . شده بودی یه باطری واسه این اسباب بازی مسخره . غافل بودی که
اگه این باطری تموم شه ، تازه باطری
درونیش با قدرت بیشتری بکار میافته و حافظه مجازی هم که تو واسه ش ساختی دیگه
تبعیت نمیکنه .
راستش
نباید منو تنها میذاشتی و میرفتی دنبال بازی خودت . عروسک ها هم میفهمن . یه موقع
که احساسات پلاستیکی شون جریحه دار میشه تبدیل میشن به یه موجود بیرحم .
اینو
نفهمیدی که آدما رو نباید تنها گذاشت ، اگه خواستی تغییرشون بدی ، باید همیشه
همراهشون باشی . حالا هم هر اتفاقی بیفته مستقیما تو مقصری .
تو
این بازی خودت هم باختی . تا وقتی مستقیم درگیر نشده بودی قضیه فرق میکرد ، اما
بعدش از خودت غافل شدی ، آروم آروم رفتارت تغییر کرد . به موازات من ، خودت هم
داشتی عوض میشدی ! بی اونکه متوجه بشی .
قبلا
کمتر آفتابی میشدی ، فلسفه ت این بود که آدما مشتاق ناشناخته ها هستن، هرچه مخفی تر باشی ، مهم تر هستی . باورت شده
بود که میتونی دنیا را عوض کنی . اینقده باورت شده بود که فراموش کردی کی
هستیو این باعث شد از درون به تدریح
بپوسی . کم کم طوری شدی که فقط یه مغز ازت مونده بود . مغزی که هیچ فرمانبری نداشت
،
من
بازم میشنم و به همون دیوار تکیه میکنم . اما توچی ؟
باران
کاش باران می شد . کاش رایحه ای معطر شامه ات را می نواخت تا آرامش رفته باز
آید ، کاش خنکای نسیم مرهمی می شد بر زخم تو تا خستگی از تنت بزداید . حیرانم که چگونه با شتاب به قربانگاه می روی . فارغ از دشمنی که به کشتن تو کمر بسته بود . رفتی تا تهدید ها را به فرصت بدل کنی غافل از این که این تیغ دو سویه است . هم خصم می زند ، هم یار . در اندیشه آنم که مرثیه ای بسازم تو را تا گاه رفتنت ، تاریخ بگرید . آهسته برو . زیر پای تو برآن دخمه . بوریا نهاده اند .
زمین اعتماد مرا بر نمی انگیزد . در مأمن خویش به انتظار بنشین .
می آیم .
می آیم
آنان که احساس تکلیف کردند . بر تکلیف
خویش ماندند.
آنان که احساس عشق کردند . در عشق خویش
مردند.
آنان که بوی مقام و درجات دنیوی اصالت
شان را تخدیر کرده بود . در کویر باور خویش حیرانند.
سوگنامه مردگان جنگ ( 3 )
امروز نیم ساعت زودتر رفتم و تو پارک نشستم تا اومد . از
دور که دیدمش بلندتر بنظر می اومد با چادر سیاه یه دست و روسری گلدار سبز که با یه
گیره زیر چونه ش بسته بود .
کنارم نشست با یه لبخند عذرخواهی بخاطر تاخیرش ، گفتم
مهم نیست . خودمو رو صندلی کشیدم کنار تا راحت باشه . چند لحظه ای بهش خیره شدم
بودم که گفت : ( ببخشید ) ، بخودم اومدم و خندیدم ، متوجه نبودم نگام اذیتش میکنه
.
گفتم خب امروز زودتر شروع کنیم ، گفت باشه . بعداز یه
سکوت کوتاه پرسیدم دنبال کسی می گشتید که بهش اعتماد کنید . خب حالا اینجایید . میخواید
شما شروع کنید ؟ نفس عمیقی کشید و سرش رو انداخت پائین ، گفت شما بپرسید .
فکر کردم بهتره از وضعیت فعلی اش شروع کنم و به تدریج به
گذشته برگردم . گفتم :
معمولا تو نت آدما اول آشنائی شون واقعیات رو در مورد
خودشون نمیگن ، مثلا اسم ، سن و سال ، تحصیلات و این چیزا . همانطور که سرش پائین
بود ، صورتش رو برگردوند بمن و خیلی آروم گفت : اینطور فکر می کنید ؟
برای اینکه وقتو تلف نکرده باشم پرسیدم چی خوندی ؟ تا کجا ؟ گفت یه چیزی تو مایه
پزشکی منتها نه برای آدما . متوجه مفهوم جوابش نشدم ولی اهمیت ندادم . پرسیدم حالا
اسم واقعی تون چیه ؟ گفت قبلا جواب دادم ، شما همونو بدونی کافیه .
و بقیه سئوالات هم حول محور سن و افراد خانواده و اینکه
دوران مدرسه را کجا گذرونده دور میزد .
احساس کردم قدری خسته شده و سئوالاتم براش کسل کننده هست . سکوت کردم ، بعد از روی
صندلی بلند شدم یه کم به چپ و راست خم شدم تا از حالت یکنواختی در بیام ، می
خواستم بشینم که گفت شما یه نوشیدنی میخورید ؟ جا خوردم ، قاعدتا من باید این رو می
پرسیدم . کیفم رو برداشتم و رفتم سمت بوفه دوتا نوشیدنی و بسکویت گرفتم
روبرگردوندم که بیام ، دیدم پشت سرم ایستاده ، گفت اینجا بشینیم ، منم موافقت کردم
. نوشیدنی که خوردم قدری جون گرفتم ، یه سیگار برداشتم که روشن کنم ، گفت : (
خواهش می کنم ) منم قبول کردم . گفت اصلا موافق این نیستم .
پیشنهاد کرد اگه قدم بزنیم راحت ترم و راه افتادیم ، از
پارک زدیم بیرون ، تو پیاده رو بخاطر ازدهام آدما چندبار از هم دور شدیم و برمی
گشتیم و دوباره ادامه می دادیم .
نگاهم به اطرافم بود روی یه دیوار نقاشی رنگ و رو رفته ای
از طرح های جنگ بود که یه عالمه پوستر و تراکت های تبلیغاتی روش چسبونده بودن ،
اونطرف عکس یه سردار جنگی بود که زیر دود و نور آفتاب دیگه بچشم نمی اومد ، گذر
زمان کار خودشو کرده بود .
آروم آروم گذشته داشت تو ذهنم شکل می گرفت . از یه تصویر
محو به یک فلاش بک رسیدم ، صدای ترکیدن خمپاره ها ، همهمه آدما ، بیل بولدوزرها روی
سنگلاخ ناله چندش آوری داشت ، جیر جیر کفی تانک ها و گرد و خاکی که نفس رو می برید
. جوونایی که تو هم میلولیدند و اینطرف اونطرف می رفتند ، بوی خون و باروت و ناله
هایی که جیگرت و پاره می کرد ، دستایی که از کتف آویزون مونده بودن ، برانکاردهایی
که پرو خالی می شدن . جهنمی بود و من که دوتا دوربین رو شونه و گردنم تاب می خورد
و بارم رو سنگین کرده بود . بعضی وقتا فقط دکمه دوربین را فشار می دادم و مرتب جا
عوض می کردم ، هر بار که زمین می خوردم فکر می کردم دیگه بلند نمیشم . هر چی تو
دانشگاه یاد گرفته بودم رنگ باخته بود ، اینجا دیگه تکنیک و اصول کاربردی نداشت .
دوستم رو دیدم که دوربینش را داد بمن و رفت تا یکی رو از زمین بلند کنه که دوتاشون
رفتن رو هوا . ترس ، خشم ، اضطراب و نفرت وجودمو گرفته و دهنم کف انداخته بود .
مزه خاک رو تو دهنم احساس می کردم ، از دود و باروت نفسم
بند اومده بود ، بطرف یه تانک دویدم که پناه بگیرم ، سرم محکم خورده بود به بدنه
تانک .....
یه آن صدف دستم رو گرفت و کشید کنار . پیشونیم بشدت درد
میکرد ، گفت حالتون خوبه ؟ نمی دونستم چی شده ، گفت اگه دستتون رو نکشیده بودم
افتاده بودین تو اون چاله . بخودم که اومدم دیم جلو پام گودال عمیق یه ساختمون نیمه
کاره هست . دستم رو گذاشتم رو سرم یه کم ورم کرده بود نیگاش کردم گفت خورد به اون
الوار . چند وقت یه بار جای درد رو دست می کشیدم تا اینکه بتدریج فراموش کردم .
نیمساعتی راه رفتیم بی آنکه کلمه ای رد و بدل بشه .
احساس رخوت و خستگی عجیبی داشتم ، گفتم دیگه باید برم ، مکث کردم . پرسیدم میخوای
تا یه جایی برسونمت ؟ گفت ترجیح میده تنها بره . خداحافظی کردیم اما هنوز تو گوشم
صدای فریاد و انفجار بود
ادامه دارد ....
درباره من
فکر می کنم فهمیده باشم برای چه آمده ام و به کجا می روم . مشکل این است که نمی دانم کجا هستم و چه هنگام خواهم رفت . در این هنگامه نقطه شروع را گم کرده ام . در میان شما می یابم