X
تبلیغات
رایتل

از خویش رها . پی تو میگردم

من خوشبختم

 

من چقدر خوشبختم

 خانه ای دارم به اندازه فکرم

 دلی به اندازه یک قوطی

 که در آن فلفل می ریزند

 چشمی دارم که با آن

 می توانم فاصله هر قدمم را اندازه کنم

 من به نادانی خود خوشبختم

 وسعت اندیشه من

 به اندازه گودالی است

 که روزی

 در آن می افتم

 من به نادانی خود خوشبختم

 من درد را درد دندان می دانم

 

 من چه می دانم

 وقتی مادری فریاد کند

 من چه میدانم پدری از بی نانی

 قلب خود را می فروشد در نانوایی

 من چه می دانم دخترکی

 از شوق عروسک بازی

 به نکاح مرده ای در می آید

 درد من دندان است

 نان به چه کارم می آید

 من نمی دانم زن از چه لبخند زند

 من نمی دانم

 داغی یک تن به چه می ارزد

 من نسل خاموش زمینم

 مزه نان

 تعریف کتابی کهنه ست

 امروز کارگری دستش را

 لای چرخ تمدن

 از کف داد

 او نمی خندید

 اما من خندیدم

 کارگر دست به چکارش می آید

 دختری در پس کوچه دلتنگی

 شرفش را به یکی گرده نان

 به همان مرد فروخت

 من نمی دانم به چه کار می آید

 شرفی که به اندازه نان می ارزد

 این سکوت است

 سکون است یا فریاد

 فریاد چرا

 گوش شنوایی دیگر نیست

 

 کسی حرف مرا می فهمید

 او لغت های کلام من را از بر بود

 از نگاهم میفهمید که من

 بی نهایت خوشبختم

 و به من می خندید

 او می گفت که معنای سعادت این است

 که مرد هیچ نداند چرا باید زیست

 افسوس که او درخوشبختی من گم شد

 او دست مرا با خود برد

 و صدایم را نیز

 و من مفهوم گمشده خوشبختی خود را

 هرگز با کسی

 به ارزانی یک بوسه

 یا به همخوابی یک فاحشه نفروخته ام